آیا ما در عصر طلایی حماقت زندگی میکنیم؟
با قدم گذاشتن به آزمایشگاه رسانه مؤسسه فناوری ماساچوست (MIT) در کمبریج، ایالات متحده، آینده کمی نزدیکتر احساس میشود. کابینتهای شیشهای نمونههای اولیهای از خلاقیتهای عجیب و شگفتانگیز را به نمایش میگذارند، از رباتهای رومیزی کوچک گرفته تا یک مجسمه سورئال که توسط یک مدل هوش مصنوعی با درخواست طراحی یک ست چای ساخته شده از اعضای بدن ایجاد شده است. در لابی، دستیار هوش مصنوعی تفکیک زباله به نام اسکار میتواند به شما بگوید که لیوان قهوه استفاده شده خود را کجا قرار دهید. پنج طبقه بالاتر، ناتالیا کوسمینا، دانشمند پژوهشگر، روی رابطهای مغز و کامپیوتر پوشیدنی کار کرده است که امیدوار است روزی به افرادی که به دلیل بیماریهای تحلیلبرنده عصبی مانند اسکلروز جانبی آمیوتروفیک قادر به تکلم نیستند، امکان برقراری ارتباط با ذهنشان را بدهد. کوسمینا بخش زیادی از وقت خود را صرف مطالعه و تجزیه و تحلیل وضعیت مغز افراد میکند. پروژه دیگری که او روی آن کار میکند، دستگاهی پوشیدنی است - یکی از نمونههای اولیه شبیه عینک - که میتواند تشخیص دهد چه زمانی فردی دچار سردرگمی شده یا تمرکز خود را از دست میدهد. حدود دو سال پیش، او شروع به دریافت ایمیلهای ناگهانی از سوی غریبهها کرد که گزارش میدادند شروع به استفاده از مدلهای زبان بزرگ مانند ChatGPT کردهاند و احساس میکنند مغزشان در نتیجه آن تغییر کرده است. حافظه آنها به نظر خوب نمیرسید - آیا این امکانپذیر بود؟ آنها از او پرسیدند. کوسمینا خود از اینکه مردم چقدر سریع به هوش مصنوعی مولد وابسته شدهاند، شگفتزده شده بود. او متوجه شد که همکارانش در محل کار از ChatGPT استفاده میکنند و درخواستهایی که از پژوهشگرانی که امیدوار بودند به تیم او بپیوندند دریافت میکرد، متفاوت به نظر میرسید. ایمیلهای آنها طولانیتر و رسمیتر بود و گاهی اوقات، زمانی که او با نامزدها در زوم مصاحبه میکرد، متوجه میشد که آنها قبل از پاسخ دادن مکث میکنند و به اطراف نگاه میکنند - آیا آنها از هوش مصنوعی برای کمک به خود استفاده میکردند؟ او با تعجب فکر میکرد. و اگر آنها از هوش مصنوعی استفاده میکردند، چقدر پاسخهایی را که میدادند درک میکردند؟ کوسمینا با برخی از همکاران MIT خود آزمایشی را راهاندازی کرد که از الکتروانسفالوگرام برای نظارت بر فعالیت مغز افراد در حین نوشتن مقالات، چه بدون کمک دیجیتال، چه با کمک موتور جستجوی اینترنت، یا ChatGPT استفاده کرد. او دریافت که هرچه شرکتکنندگان کمک خارجی بیشتری دریافت میکردند، سطح اتصال مغزی آنها کمتر بود، بنابراین کسانی که از ChatGPT برای نوشتن استفاده میکردند، فعالیت بسیار کمتری در شبکههای مغزی مرتبط با پردازش شناختی، توجه و خلاقیت نشان دادند. به عبارت دیگر، هر آنچه افراد استفاده کننده از ChatGPT احساس میکردند در مغزشان اتفاق میافتد، اسکنها نشان میداد که اتفاق زیادی در آنجا رخ نمیدهد. از شرکتکنندگان در این مطالعه، که همگی در MIT یا دانشگاههای مجاور ثبتنام کرده بودند، درست پس از تحویل کارشان پرسیده شد که آیا میتوانند آنچه را که نوشتهاند به خاطر بیاورند. کوسمینا میگوید: «به سختی کسی در گروه ChatGPT میتوانست نقل قولی ارائه دهد.»
«این نگرانکننده بود، چون شما آن را نوشتید و هیچ چیز را به خاطر نمیآورید.» کوزمینا ۳۵ ساله، با لباس شیک پیراهن آبی و گردنبند بزرگ و رنگارنگ، با سرعتی بیش از سرعت تفکر اکثر افراد صحبت میکند. او مشاهده میکند که نوشتن مقاله به مهارتهایی نیاز دارد که در زندگی گستردهتر ما مهم هستند: توانایی ترکیب اطلاعات، در نظر گرفتن دیدگاههای رقیب و ساختن یک استدلال. شما از این مهارتها در مکالمات روزمره استفاده میکنید. او میگوید: «چگونه با آن کنار خواهید آمد؟ آیا خواهید گفت: «اوه... میتوانم تلفنم را چک کنم؟» این آزمایش کوچک بود (۵۴ شرکتکننده) و هنوز مورد بررسی همتا قرار نگرفته است. با این حال، در ماه ژوئن، کوزمینا آن را به صورت آنلاین منتشر کرد، با این فکر که ممکن است محققان دیگر آن را جالب بدانند، و سپس به روز خود ادامه داد، بیخبر از اینکه او به تازگی باعث هیاهوی رسانهای بینالمللی شده است. در کنار درخواستهای روزنامهنگاران، او بیش از ۴۰۰۰ ایمیل از سراسر جهان دریافت کرد که بسیاری از آنها از معلمان تحت فشار بودند که احساس میکردند دانشآموزانشان به درستی یاد نمیگیرند، زیرا از ChatGPT برای انجام تکالیف خود استفاده میکنند. آنها نگرانند که هوش مصنوعی نسلی را ایجاد میکند که میتواند کار قابل قبولی تولید کند اما دانش یا درک قابل استفادهای از مطالب ندارد. کوزمینا میگوید، مسئله اساسی این است که به محض اینکه فناوریای در دسترس قرار میگیرد که زندگی ما را آسانتر میکند، ما از نظر تکاملی آماده استفاده از آن هستیم. «مغز ما میانبرها را دوست دارد، این طبیعت ماست. اما مغز شما برای یادگیری به اصطکاک نیاز دارد. باید چالشی داشته باشد.» اگر مغزها به اصطکاک نیاز دارند اما به طور غریزی از آن اجتناب میکنند، جالب است که وعده فناوری ایجاد یک تجربه کاربری «بدون اصطکاک» بوده است، تا اطمینان حاصل شود که، به شرطی که از برنامهای به برنامه دیگر یا صفحهای به صفحه دیگر سر بخوریم، هیچ مقاومتی را احساس نخواهیم کرد. تجربه کاربری بدون اصطکاک دلیل این است که ما ناخواسته اطلاعات و کارهای بیشتری را به دستگاههای دیجیتال خود منتقل میکنیم؛ دلیل این است که افتادن در حفرههای اینترنتی بسیار آسان و بیرون آمدن از آنها بسیار دشوار است؛ دلیل این است که هوش مصنوعی مولد تا این حد در زندگی اکثر مردم ادغام شده است. ما از تجربه جمعی خود میدانیم که هنگامی که به دنیای سایبری فوقالعاده کارآمد عادت کردید، دنیای واقعی پر از اصطکاک، سختتر به نظر میرسد. بنابراین از تماسهای تلفنی اجتناب میکنید، از صندوقهای خودکار استفاده میکنید، همه چیز را از یک برنامه سفارش میدهید؛ برای انجام جمع ریاضی که میتوانستید در ذهن خود انجام دهید، به تلفن خود مراجعه میکنید، قبل از اینکه مجبور شوید آن را از حافظه خود بیرون بکشید، واقعیتی را بررسی میکنید، مقصد خود را در نقشههای گوگل وارد میکنید و به صورت خودکار از نقطه A به نقطه B سفر میکنید. شاید خواندن کتاب را متوقف کنید، زیرا حفظ این نوع تمرکز مانند اصطکاک احساس میشود؛ شاید رویای داشتن یک ماشین خودران را داشته باشید.
آیا این آغاز چیزی است که دیزی کریستودولو، نویسنده و کارشناس آموزش، آن را «جامعهای احمقپرور» مینامد؟ جامعهای موازی با جامعه چاقپرور، که در آن به دلیل توانایی ماشینها در تفکر به جای انسان، احمق شدن آسان میشود؟ هوش انسانی بسیار گسترده و متنوع است که بتوان آن را به کلماتی مانند «احمق» تقلیل داد، اما نشانههای نگرانکنندهای وجود دارد که این راحتی دیجیتال هزینههای سنگینی برای ما دارد. در کشورهای توسعهیافته اقتصادی عضو سازمان همکاری و توسعه اقتصادی (OECD)، امتیازات آزمون پیزا که خواندن، ریاضیات و علوم نوجوانان ۱۵ ساله را میسنجد، حدود سال ۲۰۱۲ به اوج خود رسید. در حالی که در طول قرن بیستم، امتیازات ضریب هوشی در سطح جهانی افزایش یافت، شاید به دلیل دسترسی بهتر به آموزش و تغذیه بهتر، در بسیاری از کشورهای توسعهیافته این روند کاهشی به نظر میرسد. کاهش نمرات آزمون و ضریب هوشی موضوع بحث داغی است. آنچه کمتر قابل بحث است این است که با هر پیشرفت فناوری، وابستگی ما به دستگاههای دیجیتال عمیقتر میشود و کار کردن، به خاطر سپردن، فکر کردن یا صادقانه بگوییم، بدون آنها برایمان دشوارتر میشود. کوسمینا در نقطهای با ناامیدی از عزم شرکتهای هوش مصنوعی برای عرضه محصولاتشان به مردم قبل از درک کامل هزینههای روانی و شناختی، غرولند میکند: «فقط توسعهدهندگان نرمافزار و قاچاقچیان مواد مخدر به مردم میگویند کاربر.» در دنیای آنلاینِ در حال گسترش و بدون اصطکاک، شما در درجه اول یک کاربر هستید: منفعل، وابسته. در عصر نوظهور اطلاعات نادرست تولید شده توسط هوش مصنوعی و دیپفیکها، چگونه شکاکیت و استقلال فکری مورد نیازمان را حفظ خواهیم کرد؟ تا زمانی که بپذیریم ذهن ما دیگر متعلق به خودمان نیست، که به سادگی نمیتوانیم بدون کمک فناوری به وضوح فکر کنیم، چه بخشی از وجودمان برای مقاومت باقی خواهد ماند؟ * * * شروع کنید به مردم بگویید که نگران تأثیر ماشینهای هوشمند بر مغز ما هستید و این خطر وجود دارد که در آینده نه چندان دور، همه به شما بخندند که چقدر قدیمی و عقبافتاده بودید. سقراط نگران بود که نوشتن حافظه مردم را ضعیف کند و تنها درک سطحی را تشویق کند: نه حکمت، بلکه «تظاهر به حکمت» - استدلالی که به طرز چشمگیری شبیه بسیاری از انتقادات به هوش مصنوعی است. آنچه در عوض اتفاق افتاد این بود که نوشتن و پیشرفتهای فناوری که به دنبال آن آمد - ماشین چاپ، رسانههای جمعی، عصر اینترنت - به این معنی بود که افراد بیشتری به اطلاعات بیشتری دسترسی پیدا کردند. افراد بیشتری توانستند ایدههای بزرگی را توسعه دهند و آنها را راحتتر به اشتراک بگذارند، و این ما را به عنوان فرد و جامعه، هوشمندتر و نوآورتر کرد. در نهایت، نوشتن نه تنها نحوه دسترسی و حفظ اطلاعات ما را تغییر داد؛ بلکه نحوه تفکر ما را نیز تغییر داد.
انسان با داشتن دفترچه و قلم در دسترس، قادر به انجام وظایف پیچیدهتری نسبت به زمانی است که این ابزارها را در اختیار ندارد: اکثر افراد نمیتوانند در ذهن خود ۵۳,۶۸۳ را بر ۷ تقسیم کنند، اما میتوانند با استفاده از کاغذ به روش تقسیم طولانی این کار را انجام دهند. من نمیتوانستم این مطلب را صرفاً با دیکته کردن بنویسم، اما نوشتن به من کمک کرد تا افکارم را سازماندهی و شفاف کنم. ما انسانها در آنچه متخصصان «برونسپاری شناختی» مینامند، یعنی استفاده از محیط فیزیکی خود برای کاهش بار ذهنی، بسیار خوب عمل میکنیم و این به نوبه خود به ما کمک میکند تا وظایف شناختی پیچیدهتری را انجام دهیم. تصور کنید که بدون تقویم یا یادآورهای تلفن، یا بدون گوگل برای به خاطر سپردن همه چیز برای شما، عملکرد روزانه چقدر دشوارتر میشد. در بهترین سناریو، افراد باهوش که با ماشینهای هوشمند همکاری میکنند، به دستاوردهای فکری جدیدی دست یافته و مشکلات دشواری را حل خواهند کرد: به عنوان مثال، ما در حال حاضر شاهد این هستیم که چگونه هوش مصنوعی میتواند به دانشمندان در کشف سریعتر داروهای جدید و به پزشکان در تشخیص زودهنگام و کارآمدتر سرطان کمک کند. پیچیدگی ماجرا اینجاست که اگر فناوری واقعاً ما را باهوشتر میکند - و ما را به ماشینهای پردازش اطلاعات کارآمد تبدیل میکند - چرا اینقدر احساس حماقت میکنیم؟ سال گذشته، «پوسیدگی مغزی» به عنوان واژه سال انتشارات دانشگاه آکسفورد انتخاب شد، اصطلاحی که هم احساس خاص بیحالی را که هنگام صرف زمان زیاد برای پیمایش محتوای بیارزش آنلاین به سراغ ما میآید و هم خود محتوای خورنده و به شدت احمقانه، یعنی میمهای بیمعنی و چرندیات هوش مصنوعی را در بر میگیرد. وقتی تلفنهایمان را در دست داریم، در تئوری، بیشتر دانش انباشته شده جهان را در اختیار داریم، پس چرا اینقدر وقت صرف کشیدن چشمهایمان بر روی آشغالها میکنیم؟ یک مسئله این است که دستگاههای دیجیتال ما برای کمک به تفکر کارآمدتر و شفافتر طراحی نشدهاند؛ تقریباً هر چیزی که در اینترنت با آن روبرو میشویم، برای جلب و کسب درآمد از توجه ما طراحی شده است. هر بار که با قصد انجام یک کار ساده، مجزا و بالقوه خودبهبودبخش، مانند بررسی اخبار، به سراغ تلفن خود میروید، مغز شکارچی-گردآورنده ابتدایی شما با یک صنعت فناوری چند میلیارد پوندی روبرو میشود که به منحرف کردن شما و جلب توجهتان، صرف نظر از هر چیزی، اختصاص دارد. برای بسط استعاره کریستودولو، به همان شیوهای که یکی از ویژگیهای جامعه چاقکننده، بیابانهای غذایی هستند - محلههایی که در آنها نمیتوانید یک وعده غذایی سالم بخرید - بخشهای بزرگی از اینترنت، بیابانهای اطلاعاتی هستند که در آنها تنها غذای مغزی موجود، فستفود است. در اواخر دهه ۹۰، لیندا استون، مشاور فناوری که به عنوان استاد در دانشگاه نیویورک تدریس میکرد، متوجه شد که دانشجویانش از فناوری بسیار متفاوتی نسبت به همکارانش در مایکروسافت، جایی که او نیز کار میکرد، استفاده میکنند.
در حالی که همکاران او در مایکروسافت به کار با دو صفحه نمایش - یکی برای ایمیلها و دیگری برای ورد یا صفحه گسترده - نظم داشتند، به نظر میرسید دانشجویان او سعی میکنند ۲۰ کار را همزمان انجام دهند. او اصطلاح "توجه جزئی مداوم" را برای توصیف وضعیت استرسزا و ناخواسته ای که اغلب هنگام تلاش برای جابجایی بین چندین فعالیت شناختی دشوار، مانند پاسخ دادن به ایمیلها در حین تماس زوم، در آن قرار میگیریم، ابداع کرد. وقتی اولین بار این اصطلاح را شنیدم، متوجه شدم که من، مانند اکثر افرادی که میشناسم، بیشتر عمر خود را در حالت توجه جزئی مداوم سپری میکنم، چه با احساس گناه تلفنم را هنگام بازی با فرزندانم چک کنم، چه هنگام تلاش برای نوشتن، مدام حواسم توسط پیامکها و ایمیلها پرت شود، یا هنگام تماشای نتفلیکس و خرید آنلاین مواد غذایی به طور همزمان سعی در استراحت داشته باشم، و همچنان متعجب باشم که چرا احساس آرامش یک شام بیش از حد گرم شده در مایکروویو را دارم. چندوظیفگی دیجیتال باعث میشود احساس بهرهوری کنیم، اما این اغلب توهمی است. استون به من میگوید: "شما حس کاذبی از تسلط بر امور دارید بدون اینکه هرگز به ته هیچ چیز نرسید." همچنین باعث میشود احساس کنید همیشه در حالت آمادهباش هستید: یک مطالعه که او انجام داد نشان داد که ۸۰ درصد از افراد هنگام چک کردن ایمیلهای خود دچار "آپنه صفحه نمایش" میشوند: آنها آنقدر درگیر اعلانهای بیپایان میشوند که فراموش میکنند به درستی نفس بکشند. او میگوید: "سیستم مبارزه یا گریز شما بیش از حد فعال میشود، زیرا دائماً سعی میکنید بر امور مسلط باشید"، و این هوشیاری بیش از حد هزینههای شناختی دارد: باعث میشود فراموشکارتر، در تصمیمگیری ضعیفتر و کمتر متمرکز شویم. توجه جزئی مداوم به توضیح هر دو مورد "پوسیدگی مغز" به عنوان یک وضعیت ذهنی - زیرا اگر این نباشد، سردرگمی شناختی است، نقطهای که در آن مقاومت در برابر هجوم حواسپرتی دیجیتال را متوقف میکنید و به مغزتان اجازه میدهید در سطوح کمعمق و مبهم اینترنت استراحت کند؟ - و وجود خود این محتوای بیکیفیت آنلاین کمک میکند. در نهایت، آنچه از نظر مالی برای شرکتهای فناوری اهمیت دارد این نیست که شما آنچه را که میخوانید دوست دارید، یا از آنچه گوش میدهید یا میبینید لذت میبرید، بلکه فقط این است که شما تمایلی به دور شدن ندارید یا قادر به دور شدن نیستید. به همین دلیل است که سرویسهای پخش مانند نتفلیکس فیلمهای بیمزه و فرمولهشدهای را تولید میکنند که به طور خوشبینانه "تماشای معمولی" نامیده میشوند و به معنای واقعی کلمه برای بینندگانی طراحی شدهاند که واقعاً تماشا نمیکنند، و لیستهای پخش اسپاتیفای پر از موسیقی عمومی و کلیشهای توسط هنرمندان جعلی است تا موسیقی پسزمینه، حال و هوای "آرامش" یا "مهمانی" را برای شنوندگانی که واقعاً گوش نمیدهند، فراهم کند. به طور خلاصه، اینترنت مدرن لزوماً شما را احمق نمیکند، اما قطعاً شما را برای رفتار مانند یک احمق آماده میکند. * * * در این فضا بود که هوش مصنوعی مولد با پیشنهادی کاملاً نوظهور وارد شد.
تا همین اواخر، تنها میتوانستیم وظایف مربوط به یادآوری و پردازش برخی دادهها را به فناوری برونسپاری کنیم؛ اما اکنون میتوانیم خودِ تفکر را برونسپاری کنیم. با توجه به اینکه بخش عمدهای از زندگی خود را در حالت تحریک بیش از حد و خستگی سپری میکنیم، جای تعجب نیست که بسیاری از افراد فرصت را غنیمت شمرده و اجازه دادهاند تا کامپیوترها کارهایی را انجام دهند که زمانی خودمان انجام میدادیم – مانند نوشتن گزارشهای کاری یا ایمیلها، یا برنامهریزی تعطیلات. با گذار از عصر اینترنت به عصر هوش مصنوعی، آنچه مصرف میکنیم نه تنها اطلاعاتی با ارزش پایین و فوقپردازششده است، بلکه اطلاعاتی است که اساساً از پیش هضم شده و به گونهای ارائه میشود که از عملکردهای مهم انسانی مانند ارزیابی، فیلتر کردن و خلاصهسازی اطلاعات، یا در واقع بررسی یک مسئله به جای پرداختن به اولین راهحل ارائهشده به ما، عبور میکند. مایکل گرلیش، رئیس مرکز آیندهنگری و پایداری استراتژیک شرکتی در دانشکده بازرگانی SBS سوئیس، مطالعه تأثیر هوش مصنوعی مولد بر تفکر انتقادی را آغاز کرد زیرا متوجه کاهش کیفیت بحثهای کلاسی شد. گاهی اوقات او یک تمرین گروهی به دانشجویانش میداد و آنها به جای صحبت با یکدیگر، همچنان در سکوت به لپتاپهای خود مراجعه میکردند. او با سایر مدرسان صحبت کرد که متوجه موضوع مشابهی شده بودند. گرلیش اخیراً مطالعهای را با حضور ۶۶۶ نفر در سنین مختلف انجام داد و دریافت افرادی که بیشتر از هوش مصنوعی استفاده میکردند، نمره کمتری در تفکر انتقادی کسب کردند. (همانطور که او اشاره میکند، تا به امروز کار او تنها شواهدی برای همبستگی بین این دو ارائه میدهد: ممکن است افرادی با تواناییهای تفکر انتقادی پایینتر، بیشتر به هوش مصنوعی اعتماد کنند، به عنوان مثال.) مانند بسیاری از محققان، گرلیش معتقد است که هوش مصنوعی، در صورت استفاده صحیح، میتواند ما را باهوشتر و خلاقتر کند – اما روشی که اکثر مردم از آن استفاده میکنند، منجر به کارهای بیروح، فاقد تخیل و از نظر واقعی قابل تردید میشود. یکی از نگرانیها، پدیده موسوم به "اثر لنگر" است. اگر سؤالی را به هوش مصنوعی مولد ارسال کنید، پاسخی که ارائه میدهد، ذهن شما را در یک مسیر فکری خاص قرار میدهد و احتمال در نظر گرفتن رویکردهای جایگزین را کاهش میدهد. او میگوید: "من همیشه این مثال را میزنم: شمعی را تصور کنید. اکنون، هوش مصنوعی میتواند به شما در بهبود شمع کمک کند. روشنترین شمعی خواهد بود که تا به حال ساخته شده، طولانیترین سوخت را دارد، بسیار ارزان و ظاهری شگفتانگیز خواهد داشت، اما هرگز به لامپ تبدیل نخواهد شد." برای رسیدن از شمع به لامپ، به انسانی نیاز دارید که در تفکر انتقادی خوب باشد، کسی که ممکن است رویکردی آشفته، نامنظم و غیرقابل پیشبینی برای حل مسئله داشته باشد. هنگامی که شرکتها، همانطور که در بسیاری از محیطهای کاری اتفاق افتاده است، ابزارهایی مانند چتبات Copilot را بدون ارائه آموزش مناسب هوش مصنوعی عرضه میکنند، خطر تولید تیمهایی از شمعسازان قابل قبول را در دنیایی که به لامپهای با راندمان بالا نیاز دارد، ایجاد میکنند.
مسئله بزرگتر این است که بزرگسالانی که از هوش مصنوعی به عنوان میانبر استفاده میکنند، حداقل از مزایای گذراندن دوران تحصیل در سیستم آموزشی در سالهای قبل از اینکه امکان نوشتن تکالیف توسط کامپیوتر فراهم شود، بهرهمند شدهاند. یک نظرسنجی اخیر در بریتانیا نشان داد که ۹۲ درصد از دانشجویان از هوش مصنوعی استفاده میکنند و حدود ۲۰ درصد از هوش مصنوعی برای نوشتن کل یا بخشی از تکالیف خود استفاده کردهاند. در این شرایط، آنها چقدر یاد میگیرند؟ آیا مدارس و دانشگاهها همچنان قادر به تربیت متفکران خلاق و اصیل هستند که جوامع بهتر و هوشمندتری را بنا خواهند کرد – یا سیستم آموزشی صرفاً پهپادهای بیفکر و زودباوری را تولید خواهد کرد که مقالات را با هوش مصنوعی مینویسند؟
***
چند سال پیش، مت مایلز، معلم روانشناسی در یک دبیرستان در ویرجینیای آمریکا، برای شرکت در یک برنامه آموزشی در مورد فناوری در مدارس فرستاده شد. در این برنامه، فیلمی به معلمان نشان داده شد که در آن یک دانشآموز دختر در حین کلاس مشغول چک کردن تلفن همراه خود است. در فیلم، او سرش را بلند میکند و میگوید: «فکر میکنید من فقط در تیکتاک هستم یا بازی میکنم. من در واقع در یک اتاق تحقیق هستم و برای یک پروژه با یک محقق آب از بوتسوانا صحبت میکنم.» مایلز میگوید: «این خندهدار است. شما آن را به بچهها نشان میدهید و همه آنها میخندند، درست است؟» مایلز که از شکاف بین دیدگاه سیاستگذاران در مورد فناوری در آموزش و آنچه معلمان در کلاس درس مشاهده میکردند، نگران بود، در سال ۲۰۱۷ به همراه همکارش جو کلمنت، که اقتصاد و حکومتداری در همان مدرسه تدریس میکند، کتابی با عنوان «مدرسه صفحهنمایش» (Screen Schooled) منتشر کرد که در آن استدلال شد استفاده بیش از حد از فناوری باعث کندذهن شدن کودکان میشود. در سالهای پس از آن، تلفنهای هوشمند از کلاسهای درس آنها ممنوع شد، اما دانشآموزان همچنان از لپتاپهای خود استفاده میکنند. مایلز میگوید: «یکی از بچهها به ما گفت، و فکر میکنم بسیار بینشگرایانه بود: «اگر من را در حال استفاده از تلفن همراهم ببینید، احتمال انجام کاری مفید صفر درصد است. اما اگر من را در حال استفاده از لپتاپم ببینید، این احتمال ۵۰ درصد است.»
فیتھ بونینگر، پژوهشگر دانشگاه کلرادو، اشاره میکند که تا قبل از همهگیری کرونا، بسیاری از معلمان «به درستی نسبت به مزایای استفاده از فناوری بیشتر در کلاس درس شکاک بودند»، اما زمانی که قرنطینه مدارس را مجبور به رفتن به فضای آنلاین کرد، یک وضعیت عادی جدید ایجاد شد و پلتفرمهای فناوری آموزشی مانند Google Workspace for Education، Kahoot! و Zearn همهگیر شدند. با گسترش هوش مصنوعی مولد، وعدههای جدیدی مبنی بر اینکه میتواند آموزش را متحول کند و دورهای از یادگیری شخصیسازیشده برای دانشآموزان را آغاز کند و در عین حال بار کاری معلمان را کاهش دهد، مطرح شد. اما تقریباً تمام تحقیقاتی که مزایایی را برای معرفی فناوری در کلاسهای درس یافتهاند، توسط صنعت فناوری آموزشی تأمین مالی شدهاند و اکثر تحقیقات مستقل در مقیاس بزرگ نشان دادهاند که زمان صرف شده در مقابل صفحه نمایش مانع پیشرفت تحصیلی میشود. به عنوان مثال، یک مطالعه جهانی OECD دریافت که هرچه دانشآموزان بیشتر از فناوری در مدارس استفاده کنند، نتایج آنها بدتر میشود.
وین هولمز، استاد مطالعات انتقادی هوش مصنوعی و آموزش در دانشگاه کالج لندن، میگوید: «هیچ مدرک مستقلی در مقیاس بزرگ برای اثربخشی این ابزارها وجود ندارد... اساساً آنچه در مورد این فناوریها اتفاق میافتد این است که ما در حال آزمایش روی کودکان هستیم.» «اکثر افراد منطقی به یک بار نمیروند و با کسی که میگوید: «هی، من این داروی جدید را دارم. برای شما خیلی خوب است» ملاقات نمیکنند و به سادگی از آن استفاده نمیکنند. به طور کلی، ما انتظار داریم داروهایمان به دقت آزمایش شوند، انتظار داریم توسط متخصصان برای ما تجویز شوند. اما ناگهان وقتی در مورد فناوری آموزشی صحبت میکنیم که ظاهراً برای مغز در حال رشد کودکان بسیار مفید است، نیازی به انجام این کار نداریم.» آنچه مایلز و کلمنت را نگران میکند نه تنها این است که دانشآموزانشان دائماً توسط دستگاههایشان حواسشان پرت میشود، بلکه این است که آنها مهارتهای تفکر انتقادی و دانش عمیق را زمانی که پاسخهای سریع تنها با یک کلیک فاصله دارند، توسعه نخواهند داد. جایی که زمانی کلمنت از کلاسش سوالی مانند «به نظر شما رتبه آمریکا از نظر سرانه تولید ناخالص داخلی کجاست؟» میپرسید و دانشآموزانش را در حالی که روی راهحل فکر میکردند راهنمایی میکرد، اکنون کسی قبل از اینکه او سوالش را تمام کند، پاسخ را در گوگل جستجو کرده است. آنها میدانند که دانشآموزان دائماً از ChatGPT استفاده میکنند و اگر نسخه دیجیتالی تکالیفشان در اختیارشان قرار نگیرد، عصبانی میشوند، زیرا در این صورت باید تایپ کنند نه اینکه سوالات مربوطه را کپی و در دستیار هوش مصنوعی یا نوار جستجوی گوگل پیست کنند. کلمنت میگوید: «توانایی جستجو در گوگل و ارائه پاسخ صحیح، دانش نیست.» «و داشتن دانش فوقالعاده مهم است تا زمانی که چیزی مشکوک یا شاید جعلی میشنوید، فکر کنید: «صبر کن ببینم، این با تمام دانشی که من دارم و خلاف آن را میگوید، در تضاد است، درست است؟» جای تعجب نیست که تعداد زیادی احمق در اطراف وجود دارند که فکر میکنند زمین مسطح است. مثل اینکه اگر یک وبلاگ زمین تخت را بخوانید، فکر میکنید: «آه، این خیلی منطقی است» زیرا هیچ درک یا دانشی ندارید.» اینترنت در حال حاضر مملو از توطئه و اطلاعات نادرست است، چیزی که با توهمات هوش مصنوعی و تولید جعلهای قابل باور، بدتر خواهد شد، و او نگران است که جوانان برای پیمایش در آن مجهز نیستند. مایلز میگوید در طول همهگیری، او متوجه شد که پسر کوچکش بر روی تبلت مدرسه گریه میکرد. پسرش در حال انجام یک برنامه ریاضی آنلاین بود و وظیفه داشت با استفاده از کمترین تعداد توکنهای یک، سه و پنج، عدد شش را بسازد. او مدام پیشنهاد استفاده از دو سه را میداد و کامپیوتر مدام به او میگفت که اشتباه میکند. مایلز یک و پنج را امتحان کرد که کامپیوتر پذیرفت.
«این همان کابوسی است که با هوش مصنوعی غیرانسانی با آن روبرو میشویم، درست است؟» مایلز مشاهده میکند: دانشآموزان اغلب به روشهای غیرمنتظره و جالبی به موضوعات میپردازند، اما ماشینها در مقابله با ویژگیهای منحصر به فرد دچار مشکل میشوند. با این حال، هنگام گوش دادن به داستان او، نوع دیگری از کابوس به ذهنم خطور کرد. شاید طلوع عصر طلایی جدید حماقت زمانی آغاز نمیشود که تسلیم ماشینهای فوق هوشمند شویم؛ بلکه زمانی شروع میشود که قدرت را به ماشینهای احمق واگذار کنیم.
«این نگرانکننده بود، چون شما آن را نوشتید و هیچ چیز را به خاطر نمیآورید.» کوزمینا ۳۵ ساله، با لباس شیک پیراهن آبی و گردنبند بزرگ و رنگارنگ، با سرعتی بیش از سرعت تفکر اکثر افراد صحبت میکند. او مشاهده میکند که نوشتن مقاله به مهارتهایی نیاز دارد که در زندگی گستردهتر ما مهم هستند: توانایی ترکیب اطلاعات، در نظر گرفتن دیدگاههای رقیب و ساختن یک استدلال. شما از این مهارتها در مکالمات روزمره استفاده میکنید. او میگوید: «چگونه با آن کنار خواهید آمد؟ آیا خواهید گفت: «اوه... میتوانم تلفنم را چک کنم؟» این آزمایش کوچک بود (۵۴ شرکتکننده) و هنوز مورد بررسی همتا قرار نگرفته است. با این حال، در ماه ژوئن، کوزمینا آن را به صورت آنلاین منتشر کرد، با این فکر که ممکن است محققان دیگر آن را جالب بدانند، و سپس به روز خود ادامه داد، بیخبر از اینکه او به تازگی باعث هیاهوی رسانهای بینالمللی شده است. در کنار درخواستهای روزنامهنگاران، او بیش از ۴۰۰۰ ایمیل از سراسر جهان دریافت کرد که بسیاری از آنها از معلمان تحت فشار بودند که احساس میکردند دانشآموزانشان به درستی یاد نمیگیرند، زیرا از ChatGPT برای انجام تکالیف خود استفاده میکنند. آنها نگرانند که هوش مصنوعی نسلی را ایجاد میکند که میتواند کار قابل قبولی تولید کند اما دانش یا درک قابل استفادهای از مطالب ندارد. کوزمینا میگوید، مسئله اساسی این است که به محض اینکه فناوریای در دسترس قرار میگیرد که زندگی ما را آسانتر میکند، ما از نظر تکاملی آماده استفاده از آن هستیم. «مغز ما میانبرها را دوست دارد، این طبیعت ماست. اما مغز شما برای یادگیری به اصطکاک نیاز دارد. باید چالشی داشته باشد.» اگر مغزها به اصطکاک نیاز دارند اما به طور غریزی از آن اجتناب میکنند، جالب است که وعده فناوری ایجاد یک تجربه کاربری «بدون اصطکاک» بوده است، تا اطمینان حاصل شود که، به شرطی که از برنامهای به برنامه دیگر یا صفحهای به صفحه دیگر سر بخوریم، هیچ مقاومتی را احساس نخواهیم کرد. تجربه کاربری بدون اصطکاک دلیل این است که ما ناخواسته اطلاعات و کارهای بیشتری را به دستگاههای دیجیتال خود منتقل میکنیم؛ دلیل این است که افتادن در حفرههای اینترنتی بسیار آسان و بیرون آمدن از آنها بسیار دشوار است؛ دلیل این است که هوش مصنوعی مولد تا این حد در زندگی اکثر مردم ادغام شده است. ما از تجربه جمعی خود میدانیم که هنگامی که به دنیای سایبری فوقالعاده کارآمد عادت کردید، دنیای واقعی پر از اصطکاک، سختتر به نظر میرسد. بنابراین از تماسهای تلفنی اجتناب میکنید، از صندوقهای خودکار استفاده میکنید، همه چیز را از یک برنامه سفارش میدهید؛ برای انجام جمع ریاضی که میتوانستید در ذهن خود انجام دهید، به تلفن خود مراجعه میکنید، قبل از اینکه مجبور شوید آن را از حافظه خود بیرون بکشید، واقعیتی را بررسی میکنید، مقصد خود را در نقشههای گوگل وارد میکنید و به صورت خودکار از نقطه A به نقطه B سفر میکنید. شاید خواندن کتاب را متوقف کنید، زیرا حفظ این نوع تمرکز مانند اصطکاک احساس میشود؛ شاید رویای داشتن یک ماشین خودران را داشته باشید.
آیا این آغاز چیزی است که دیزی کریستودولو، نویسنده و کارشناس آموزش، آن را «جامعهای احمقپرور» مینامد؟ جامعهای موازی با جامعه چاقپرور، که در آن به دلیل توانایی ماشینها در تفکر به جای انسان، احمق شدن آسان میشود؟ هوش انسانی بسیار گسترده و متنوع است که بتوان آن را به کلماتی مانند «احمق» تقلیل داد، اما نشانههای نگرانکنندهای وجود دارد که این راحتی دیجیتال هزینههای سنگینی برای ما دارد. در کشورهای توسعهیافته اقتصادی عضو سازمان همکاری و توسعه اقتصادی (OECD)، امتیازات آزمون پیزا که خواندن، ریاضیات و علوم نوجوانان ۱۵ ساله را میسنجد، حدود سال ۲۰۱۲ به اوج خود رسید. در حالی که در طول قرن بیستم، امتیازات ضریب هوشی در سطح جهانی افزایش یافت، شاید به دلیل دسترسی بهتر به آموزش و تغذیه بهتر، در بسیاری از کشورهای توسعهیافته این روند کاهشی به نظر میرسد. کاهش نمرات آزمون و ضریب هوشی موضوع بحث داغی است. آنچه کمتر قابل بحث است این است که با هر پیشرفت فناوری، وابستگی ما به دستگاههای دیجیتال عمیقتر میشود و کار کردن، به خاطر سپردن، فکر کردن یا صادقانه بگوییم، بدون آنها برایمان دشوارتر میشود. کوسمینا در نقطهای با ناامیدی از عزم شرکتهای هوش مصنوعی برای عرضه محصولاتشان به مردم قبل از درک کامل هزینههای روانی و شناختی، غرولند میکند: «فقط توسعهدهندگان نرمافزار و قاچاقچیان مواد مخدر به مردم میگویند کاربر.» در دنیای آنلاینِ در حال گسترش و بدون اصطکاک، شما در درجه اول یک کاربر هستید: منفعل، وابسته. در عصر نوظهور اطلاعات نادرست تولید شده توسط هوش مصنوعی و دیپفیکها، چگونه شکاکیت و استقلال فکری مورد نیازمان را حفظ خواهیم کرد؟ تا زمانی که بپذیریم ذهن ما دیگر متعلق به خودمان نیست، که به سادگی نمیتوانیم بدون کمک فناوری به وضوح فکر کنیم، چه بخشی از وجودمان برای مقاومت باقی خواهد ماند؟ * * * شروع کنید به مردم بگویید که نگران تأثیر ماشینهای هوشمند بر مغز ما هستید و این خطر وجود دارد که در آینده نه چندان دور، همه به شما بخندند که چقدر قدیمی و عقبافتاده بودید. سقراط نگران بود که نوشتن حافظه مردم را ضعیف کند و تنها درک سطحی را تشویق کند: نه حکمت، بلکه «تظاهر به حکمت» - استدلالی که به طرز چشمگیری شبیه بسیاری از انتقادات به هوش مصنوعی است. آنچه در عوض اتفاق افتاد این بود که نوشتن و پیشرفتهای فناوری که به دنبال آن آمد - ماشین چاپ، رسانههای جمعی، عصر اینترنت - به این معنی بود که افراد بیشتری به اطلاعات بیشتری دسترسی پیدا کردند. افراد بیشتری توانستند ایدههای بزرگی را توسعه دهند و آنها را راحتتر به اشتراک بگذارند، و این ما را به عنوان فرد و جامعه، هوشمندتر و نوآورتر کرد. در نهایت، نوشتن نه تنها نحوه دسترسی و حفظ اطلاعات ما را تغییر داد؛ بلکه نحوه تفکر ما را نیز تغییر داد.
انسان با داشتن دفترچه و قلم در دسترس، قادر به انجام وظایف پیچیدهتری نسبت به زمانی است که این ابزارها را در اختیار ندارد: اکثر افراد نمیتوانند در ذهن خود ۵۳,۶۸۳ را بر ۷ تقسیم کنند، اما میتوانند با استفاده از کاغذ به روش تقسیم طولانی این کار را انجام دهند. من نمیتوانستم این مطلب را صرفاً با دیکته کردن بنویسم، اما نوشتن به من کمک کرد تا افکارم را سازماندهی و شفاف کنم. ما انسانها در آنچه متخصصان «برونسپاری شناختی» مینامند، یعنی استفاده از محیط فیزیکی خود برای کاهش بار ذهنی، بسیار خوب عمل میکنیم و این به نوبه خود به ما کمک میکند تا وظایف شناختی پیچیدهتری را انجام دهیم. تصور کنید که بدون تقویم یا یادآورهای تلفن، یا بدون گوگل برای به خاطر سپردن همه چیز برای شما، عملکرد روزانه چقدر دشوارتر میشد. در بهترین سناریو، افراد باهوش که با ماشینهای هوشمند همکاری میکنند، به دستاوردهای فکری جدیدی دست یافته و مشکلات دشواری را حل خواهند کرد: به عنوان مثال، ما در حال حاضر شاهد این هستیم که چگونه هوش مصنوعی میتواند به دانشمندان در کشف سریعتر داروهای جدید و به پزشکان در تشخیص زودهنگام و کارآمدتر سرطان کمک کند. پیچیدگی ماجرا اینجاست که اگر فناوری واقعاً ما را باهوشتر میکند - و ما را به ماشینهای پردازش اطلاعات کارآمد تبدیل میکند - چرا اینقدر احساس حماقت میکنیم؟ سال گذشته، «پوسیدگی مغزی» به عنوان واژه سال انتشارات دانشگاه آکسفورد انتخاب شد، اصطلاحی که هم احساس خاص بیحالی را که هنگام صرف زمان زیاد برای پیمایش محتوای بیارزش آنلاین به سراغ ما میآید و هم خود محتوای خورنده و به شدت احمقانه، یعنی میمهای بیمعنی و چرندیات هوش مصنوعی را در بر میگیرد. وقتی تلفنهایمان را در دست داریم، در تئوری، بیشتر دانش انباشته شده جهان را در اختیار داریم، پس چرا اینقدر وقت صرف کشیدن چشمهایمان بر روی آشغالها میکنیم؟ یک مسئله این است که دستگاههای دیجیتال ما برای کمک به تفکر کارآمدتر و شفافتر طراحی نشدهاند؛ تقریباً هر چیزی که در اینترنت با آن روبرو میشویم، برای جلب و کسب درآمد از توجه ما طراحی شده است. هر بار که با قصد انجام یک کار ساده، مجزا و بالقوه خودبهبودبخش، مانند بررسی اخبار، به سراغ تلفن خود میروید، مغز شکارچی-گردآورنده ابتدایی شما با یک صنعت فناوری چند میلیارد پوندی روبرو میشود که به منحرف کردن شما و جلب توجهتان، صرف نظر از هر چیزی، اختصاص دارد. برای بسط استعاره کریستودولو، به همان شیوهای که یکی از ویژگیهای جامعه چاقکننده، بیابانهای غذایی هستند - محلههایی که در آنها نمیتوانید یک وعده غذایی سالم بخرید - بخشهای بزرگی از اینترنت، بیابانهای اطلاعاتی هستند که در آنها تنها غذای مغزی موجود، فستفود است. در اواخر دهه ۹۰، لیندا استون، مشاور فناوری که به عنوان استاد در دانشگاه نیویورک تدریس میکرد، متوجه شد که دانشجویانش از فناوری بسیار متفاوتی نسبت به همکارانش در مایکروسافت، جایی که او نیز کار میکرد، استفاده میکنند.
در حالی که همکاران او در مایکروسافت به کار با دو صفحه نمایش - یکی برای ایمیلها و دیگری برای ورد یا صفحه گسترده - نظم داشتند، به نظر میرسید دانشجویان او سعی میکنند ۲۰ کار را همزمان انجام دهند. او اصطلاح "توجه جزئی مداوم" را برای توصیف وضعیت استرسزا و ناخواسته ای که اغلب هنگام تلاش برای جابجایی بین چندین فعالیت شناختی دشوار، مانند پاسخ دادن به ایمیلها در حین تماس زوم، در آن قرار میگیریم، ابداع کرد. وقتی اولین بار این اصطلاح را شنیدم، متوجه شدم که من، مانند اکثر افرادی که میشناسم، بیشتر عمر خود را در حالت توجه جزئی مداوم سپری میکنم، چه با احساس گناه تلفنم را هنگام بازی با فرزندانم چک کنم، چه هنگام تلاش برای نوشتن، مدام حواسم توسط پیامکها و ایمیلها پرت شود، یا هنگام تماشای نتفلیکس و خرید آنلاین مواد غذایی به طور همزمان سعی در استراحت داشته باشم، و همچنان متعجب باشم که چرا احساس آرامش یک شام بیش از حد گرم شده در مایکروویو را دارم. چندوظیفگی دیجیتال باعث میشود احساس بهرهوری کنیم، اما این اغلب توهمی است. استون به من میگوید: "شما حس کاذبی از تسلط بر امور دارید بدون اینکه هرگز به ته هیچ چیز نرسید." همچنین باعث میشود احساس کنید همیشه در حالت آمادهباش هستید: یک مطالعه که او انجام داد نشان داد که ۸۰ درصد از افراد هنگام چک کردن ایمیلهای خود دچار "آپنه صفحه نمایش" میشوند: آنها آنقدر درگیر اعلانهای بیپایان میشوند که فراموش میکنند به درستی نفس بکشند. او میگوید: "سیستم مبارزه یا گریز شما بیش از حد فعال میشود، زیرا دائماً سعی میکنید بر امور مسلط باشید"، و این هوشیاری بیش از حد هزینههای شناختی دارد: باعث میشود فراموشکارتر، در تصمیمگیری ضعیفتر و کمتر متمرکز شویم. توجه جزئی مداوم به توضیح هر دو مورد "پوسیدگی مغز" به عنوان یک وضعیت ذهنی - زیرا اگر این نباشد، سردرگمی شناختی است، نقطهای که در آن مقاومت در برابر هجوم حواسپرتی دیجیتال را متوقف میکنید و به مغزتان اجازه میدهید در سطوح کمعمق و مبهم اینترنت استراحت کند؟ - و وجود خود این محتوای بیکیفیت آنلاین کمک میکند. در نهایت، آنچه از نظر مالی برای شرکتهای فناوری اهمیت دارد این نیست که شما آنچه را که میخوانید دوست دارید، یا از آنچه گوش میدهید یا میبینید لذت میبرید، بلکه فقط این است که شما تمایلی به دور شدن ندارید یا قادر به دور شدن نیستید. به همین دلیل است که سرویسهای پخش مانند نتفلیکس فیلمهای بیمزه و فرمولهشدهای را تولید میکنند که به طور خوشبینانه "تماشای معمولی" نامیده میشوند و به معنای واقعی کلمه برای بینندگانی طراحی شدهاند که واقعاً تماشا نمیکنند، و لیستهای پخش اسپاتیفای پر از موسیقی عمومی و کلیشهای توسط هنرمندان جعلی است تا موسیقی پسزمینه، حال و هوای "آرامش" یا "مهمانی" را برای شنوندگانی که واقعاً گوش نمیدهند، فراهم کند. به طور خلاصه، اینترنت مدرن لزوماً شما را احمق نمیکند، اما قطعاً شما را برای رفتار مانند یک احمق آماده میکند. * * * در این فضا بود که هوش مصنوعی مولد با پیشنهادی کاملاً نوظهور وارد شد.
تا همین اواخر، تنها میتوانستیم وظایف مربوط به یادآوری و پردازش برخی دادهها را به فناوری برونسپاری کنیم؛ اما اکنون میتوانیم خودِ تفکر را برونسپاری کنیم. با توجه به اینکه بخش عمدهای از زندگی خود را در حالت تحریک بیش از حد و خستگی سپری میکنیم، جای تعجب نیست که بسیاری از افراد فرصت را غنیمت شمرده و اجازه دادهاند تا کامپیوترها کارهایی را انجام دهند که زمانی خودمان انجام میدادیم – مانند نوشتن گزارشهای کاری یا ایمیلها، یا برنامهریزی تعطیلات. با گذار از عصر اینترنت به عصر هوش مصنوعی، آنچه مصرف میکنیم نه تنها اطلاعاتی با ارزش پایین و فوقپردازششده است، بلکه اطلاعاتی است که اساساً از پیش هضم شده و به گونهای ارائه میشود که از عملکردهای مهم انسانی مانند ارزیابی، فیلتر کردن و خلاصهسازی اطلاعات، یا در واقع بررسی یک مسئله به جای پرداختن به اولین راهحل ارائهشده به ما، عبور میکند. مایکل گرلیش، رئیس مرکز آیندهنگری و پایداری استراتژیک شرکتی در دانشکده بازرگانی SBS سوئیس، مطالعه تأثیر هوش مصنوعی مولد بر تفکر انتقادی را آغاز کرد زیرا متوجه کاهش کیفیت بحثهای کلاسی شد. گاهی اوقات او یک تمرین گروهی به دانشجویانش میداد و آنها به جای صحبت با یکدیگر، همچنان در سکوت به لپتاپهای خود مراجعه میکردند. او با سایر مدرسان صحبت کرد که متوجه موضوع مشابهی شده بودند. گرلیش اخیراً مطالعهای را با حضور ۶۶۶ نفر در سنین مختلف انجام داد و دریافت افرادی که بیشتر از هوش مصنوعی استفاده میکردند، نمره کمتری در تفکر انتقادی کسب کردند. (همانطور که او اشاره میکند، تا به امروز کار او تنها شواهدی برای همبستگی بین این دو ارائه میدهد: ممکن است افرادی با تواناییهای تفکر انتقادی پایینتر، بیشتر به هوش مصنوعی اعتماد کنند، به عنوان مثال.) مانند بسیاری از محققان، گرلیش معتقد است که هوش مصنوعی، در صورت استفاده صحیح، میتواند ما را باهوشتر و خلاقتر کند – اما روشی که اکثر مردم از آن استفاده میکنند، منجر به کارهای بیروح، فاقد تخیل و از نظر واقعی قابل تردید میشود. یکی از نگرانیها، پدیده موسوم به "اثر لنگر" است. اگر سؤالی را به هوش مصنوعی مولد ارسال کنید، پاسخی که ارائه میدهد، ذهن شما را در یک مسیر فکری خاص قرار میدهد و احتمال در نظر گرفتن رویکردهای جایگزین را کاهش میدهد. او میگوید: "من همیشه این مثال را میزنم: شمعی را تصور کنید. اکنون، هوش مصنوعی میتواند به شما در بهبود شمع کمک کند. روشنترین شمعی خواهد بود که تا به حال ساخته شده، طولانیترین سوخت را دارد، بسیار ارزان و ظاهری شگفتانگیز خواهد داشت، اما هرگز به لامپ تبدیل نخواهد شد." برای رسیدن از شمع به لامپ، به انسانی نیاز دارید که در تفکر انتقادی خوب باشد، کسی که ممکن است رویکردی آشفته، نامنظم و غیرقابل پیشبینی برای حل مسئله داشته باشد. هنگامی که شرکتها، همانطور که در بسیاری از محیطهای کاری اتفاق افتاده است، ابزارهایی مانند چتبات Copilot را بدون ارائه آموزش مناسب هوش مصنوعی عرضه میکنند، خطر تولید تیمهایی از شمعسازان قابل قبول را در دنیایی که به لامپهای با راندمان بالا نیاز دارد، ایجاد میکنند.
مسئله بزرگتر این است که بزرگسالانی که از هوش مصنوعی به عنوان میانبر استفاده میکنند، حداقل از مزایای گذراندن دوران تحصیل در سیستم آموزشی در سالهای قبل از اینکه امکان نوشتن تکالیف توسط کامپیوتر فراهم شود، بهرهمند شدهاند. یک نظرسنجی اخیر در بریتانیا نشان داد که ۹۲ درصد از دانشجویان از هوش مصنوعی استفاده میکنند و حدود ۲۰ درصد از هوش مصنوعی برای نوشتن کل یا بخشی از تکالیف خود استفاده کردهاند. در این شرایط، آنها چقدر یاد میگیرند؟ آیا مدارس و دانشگاهها همچنان قادر به تربیت متفکران خلاق و اصیل هستند که جوامع بهتر و هوشمندتری را بنا خواهند کرد – یا سیستم آموزشی صرفاً پهپادهای بیفکر و زودباوری را تولید خواهد کرد که مقالات را با هوش مصنوعی مینویسند؟
***
چند سال پیش، مت مایلز، معلم روانشناسی در یک دبیرستان در ویرجینیای آمریکا، برای شرکت در یک برنامه آموزشی در مورد فناوری در مدارس فرستاده شد. در این برنامه، فیلمی به معلمان نشان داده شد که در آن یک دانشآموز دختر در حین کلاس مشغول چک کردن تلفن همراه خود است. در فیلم، او سرش را بلند میکند و میگوید: «فکر میکنید من فقط در تیکتاک هستم یا بازی میکنم. من در واقع در یک اتاق تحقیق هستم و برای یک پروژه با یک محقق آب از بوتسوانا صحبت میکنم.» مایلز میگوید: «این خندهدار است. شما آن را به بچهها نشان میدهید و همه آنها میخندند، درست است؟» مایلز که از شکاف بین دیدگاه سیاستگذاران در مورد فناوری در آموزش و آنچه معلمان در کلاس درس مشاهده میکردند، نگران بود، در سال ۲۰۱۷ به همراه همکارش جو کلمنت، که اقتصاد و حکومتداری در همان مدرسه تدریس میکند، کتابی با عنوان «مدرسه صفحهنمایش» (Screen Schooled) منتشر کرد که در آن استدلال شد استفاده بیش از حد از فناوری باعث کندذهن شدن کودکان میشود. در سالهای پس از آن، تلفنهای هوشمند از کلاسهای درس آنها ممنوع شد، اما دانشآموزان همچنان از لپتاپهای خود استفاده میکنند. مایلز میگوید: «یکی از بچهها به ما گفت، و فکر میکنم بسیار بینشگرایانه بود: «اگر من را در حال استفاده از تلفن همراهم ببینید، احتمال انجام کاری مفید صفر درصد است. اما اگر من را در حال استفاده از لپتاپم ببینید، این احتمال ۵۰ درصد است.»
فیتھ بونینگر، پژوهشگر دانشگاه کلرادو، اشاره میکند که تا قبل از همهگیری کرونا، بسیاری از معلمان «به درستی نسبت به مزایای استفاده از فناوری بیشتر در کلاس درس شکاک بودند»، اما زمانی که قرنطینه مدارس را مجبور به رفتن به فضای آنلاین کرد، یک وضعیت عادی جدید ایجاد شد و پلتفرمهای فناوری آموزشی مانند Google Workspace for Education، Kahoot! و Zearn همهگیر شدند. با گسترش هوش مصنوعی مولد، وعدههای جدیدی مبنی بر اینکه میتواند آموزش را متحول کند و دورهای از یادگیری شخصیسازیشده برای دانشآموزان را آغاز کند و در عین حال بار کاری معلمان را کاهش دهد، مطرح شد. اما تقریباً تمام تحقیقاتی که مزایایی را برای معرفی فناوری در کلاسهای درس یافتهاند، توسط صنعت فناوری آموزشی تأمین مالی شدهاند و اکثر تحقیقات مستقل در مقیاس بزرگ نشان دادهاند که زمان صرف شده در مقابل صفحه نمایش مانع پیشرفت تحصیلی میشود. به عنوان مثال، یک مطالعه جهانی OECD دریافت که هرچه دانشآموزان بیشتر از فناوری در مدارس استفاده کنند، نتایج آنها بدتر میشود.
وین هولمز، استاد مطالعات انتقادی هوش مصنوعی و آموزش در دانشگاه کالج لندن، میگوید: «هیچ مدرک مستقلی در مقیاس بزرگ برای اثربخشی این ابزارها وجود ندارد... اساساً آنچه در مورد این فناوریها اتفاق میافتد این است که ما در حال آزمایش روی کودکان هستیم.» «اکثر افراد منطقی به یک بار نمیروند و با کسی که میگوید: «هی، من این داروی جدید را دارم. برای شما خیلی خوب است» ملاقات نمیکنند و به سادگی از آن استفاده نمیکنند. به طور کلی، ما انتظار داریم داروهایمان به دقت آزمایش شوند، انتظار داریم توسط متخصصان برای ما تجویز شوند. اما ناگهان وقتی در مورد فناوری آموزشی صحبت میکنیم که ظاهراً برای مغز در حال رشد کودکان بسیار مفید است، نیازی به انجام این کار نداریم.» آنچه مایلز و کلمنت را نگران میکند نه تنها این است که دانشآموزانشان دائماً توسط دستگاههایشان حواسشان پرت میشود، بلکه این است که آنها مهارتهای تفکر انتقادی و دانش عمیق را زمانی که پاسخهای سریع تنها با یک کلیک فاصله دارند، توسعه نخواهند داد. جایی که زمانی کلمنت از کلاسش سوالی مانند «به نظر شما رتبه آمریکا از نظر سرانه تولید ناخالص داخلی کجاست؟» میپرسید و دانشآموزانش را در حالی که روی راهحل فکر میکردند راهنمایی میکرد، اکنون کسی قبل از اینکه او سوالش را تمام کند، پاسخ را در گوگل جستجو کرده است. آنها میدانند که دانشآموزان دائماً از ChatGPT استفاده میکنند و اگر نسخه دیجیتالی تکالیفشان در اختیارشان قرار نگیرد، عصبانی میشوند، زیرا در این صورت باید تایپ کنند نه اینکه سوالات مربوطه را کپی و در دستیار هوش مصنوعی یا نوار جستجوی گوگل پیست کنند. کلمنت میگوید: «توانایی جستجو در گوگل و ارائه پاسخ صحیح، دانش نیست.» «و داشتن دانش فوقالعاده مهم است تا زمانی که چیزی مشکوک یا شاید جعلی میشنوید، فکر کنید: «صبر کن ببینم، این با تمام دانشی که من دارم و خلاف آن را میگوید، در تضاد است، درست است؟» جای تعجب نیست که تعداد زیادی احمق در اطراف وجود دارند که فکر میکنند زمین مسطح است. مثل اینکه اگر یک وبلاگ زمین تخت را بخوانید، فکر میکنید: «آه، این خیلی منطقی است» زیرا هیچ درک یا دانشی ندارید.» اینترنت در حال حاضر مملو از توطئه و اطلاعات نادرست است، چیزی که با توهمات هوش مصنوعی و تولید جعلهای قابل باور، بدتر خواهد شد، و او نگران است که جوانان برای پیمایش در آن مجهز نیستند. مایلز میگوید در طول همهگیری، او متوجه شد که پسر کوچکش بر روی تبلت مدرسه گریه میکرد. پسرش در حال انجام یک برنامه ریاضی آنلاین بود و وظیفه داشت با استفاده از کمترین تعداد توکنهای یک، سه و پنج، عدد شش را بسازد. او مدام پیشنهاد استفاده از دو سه را میداد و کامپیوتر مدام به او میگفت که اشتباه میکند. مایلز یک و پنج را امتحان کرد که کامپیوتر پذیرفت.
«این همان کابوسی است که با هوش مصنوعی غیرانسانی با آن روبرو میشویم، درست است؟» مایلز مشاهده میکند: دانشآموزان اغلب به روشهای غیرمنتظره و جالبی به موضوعات میپردازند، اما ماشینها در مقابله با ویژگیهای منحصر به فرد دچار مشکل میشوند. با این حال، هنگام گوش دادن به داستان او، نوع دیگری از کابوس به ذهنم خطور کرد. شاید طلوع عصر طلایی جدید حماقت زمانی آغاز نمیشود که تسلیم ماشینهای فوق هوشمند شویم؛ بلکه زمانی شروع میشود که قدرت را به ماشینهای احمق واگذار کنیم.